زندگی...
"وودی آلن "
"هرچه پیشتر می روم، تنهاتر میشوم.
گمان میکنم به روز واقعه باید خودم، جنازه ام را به گورستان برسانم."
حدیث نفس،شاهرخ مسکوب
دوستت دارم
مثل اتفاق ساده ای که هیچوقت قابل حدس زدن نیست...
ته بعضی از رابطه ها آدم تازه چشماش به روی یه آدم جدید باز میشه
درکت از دنیا زیادتر میشه و اعتمادت به آدما کمتر!
آخرش تو میمونی بدون اعتماد به همه چیز !
توی یه سنی بالاخره میفهمی عاشقی
بی فایده ترینِ کارهاست
بهترین حالتش وقتیه که برسی به اونجایی که:
یادش بخیر
اسمش چی بود؟!
زندگی یه جاده ی یکطرفه اس پر از خاطرات لعنتی!
لعنت به شما، که جز عشق جنون آسا
همه چيزِ اين جهان ِ شما جنون آساست...
"بامداد"
ذرات هوا را بگو بشمارم
بگو درها را ببندم
سایهام را
پشت لتهی در بگذارم
با شبپرهها بگو صحبت کنم
که در مدرسههای شبانه نامنویسی کنند
و این همه از آدمها نترسند
بگو روز را لایهلایه کنم بچسبانم بر سینهی سنجابها
اما نگو که خلاصه روزی میمیریم
این تلاطم پاییز، برف، تپهها
یعنی همهی این چیزها میمانند
و همین چند تن ما تنها میمیریم؟!
"شمس لنگرودی"
یه زمانی میاد که آدم میبینه کُل خاطراتی که آروم آروم توی ذهن و دلش جا گرفته کم کم دارن جونش رو می گیرن...
حالا
.
.
.
.
هرچه سیاهیست
میان من و توست...
حتمن
زندگی ارزشش به این است
که آدم دور شود از آدم و هنوز فکر آدم مشغولش باشد
نگرانش باشد
دلواپسش باشد
حتمن
ارزشش به این است
که آدم نباید
آدمی باشد که
سریع فراموش کند!
اینکه اسمش را
گذاشتی عشق
داستان غمگینی ست
که جای تمام دوستت دارمهایش
خالی ست
غم دارد
و
ته ندارد
خالی و غمگین ،غمگین و خالی ...
کِی شعرِ تر انگیزد خاطر که حزین باشد...
و تو
هر جا و هرکجای جهان که باشی
باز به رؤیاهای من بازخواهیگشت.
تو مرا ربوده، مرا کُشته
مرا به خاکسترِ خوابها نشاندهای
هم از این روست که هر شب
تا سپیده دم بیدارم...
عشق
همین است در سرزمین من،
من کُشندهی خوابهای خویش را
دوستمیدارم.
"سیدعلی صالحی"
هوا خوب ست
حال من خوب ست
و شب ها پر است از
ترانه هایی غمگین
که ارزش گوش دادن داشته باشند...
دوستت دارم
همینطوری
بدون اینکه فکر کنم
به خودم میگویم
"لااقل یک داستان عاشقانه داشته باش
قبل از آنکه مرده باشی!"
عشق خوب است اگر باعث شود آدم قشنگتر زندگی کند.
امیدوارم شما هم این را بفهمید...
بهترینِ رفتن ها
رفتن
به قصد فراموشی ست...
به آینده فکر نمیکنم
فعلاً خوشحالی
فعلاً خوشبختی
انگار
همین کافیست!
Hachiko: A Dog's Story فیلم بی نهایت زیباییست .نه صرفن به خاطر ریچارد گر !
فکر میکنم نفهمیدن و ندونستن چیز بینهایت خوبی ست. باعث میشه آدم راحت بیاد و راحت بره و دنیا و آدمای دنیا روی دلش،روی افکارش زخمی رو ایجاد نکنن که هرگز خوب نخواهد شد...
زندگی، بدونِ تپیدنِ دل، بدونِ آدمی که مایهی اُمید است، به مُفت نمیارزد...
"محسن آزرم"
بر درختي كه
برگ ريخته
گريستن
بیهوده است
جهان به
چرخش ادامه خواهد داد
برگ های ديگر
و باز برگ های ديگر...
طفلک همه ی آدمهایی که زنده اند به عشق! دلم برایشان میسوزد.
حتی اگه هزار سال هم
از مردنم گذشته باشه
بوی تنهایی میاد
از تنِ من...
آسمانِ دیوانه
اعتماد به نفس غریبی دارد
روی زمین تشنه
نمی بارد!
ستاره نمی بینم
ماه نمی بینم
آسمانم ابری است...
یک لحظه ی تلخی هست توی زندگی هر آدم وبلاگنویسی که می فهمد نوشتن سخت ترین کار دنیاست...
یک آقایی در میان انبوه دانشمندان نظریه پرداز آنور آبی هست که بدجوری بند کرده به اینکه زندگی آدمهای هزاره سوم بیشتر از اینکه به جمادات صاحب روح شبیه باشد،به سیالات صاحب روان شبیه است.این آقای زیگمونت باومن،پایه اصلی استدلالش را روی عادت و دلبستگی ما به روابط مجازی گذاشته و حاضر است ثابت کند که ما ،دچار چیزی به اسم "عشق سیال" شده ایم !
او از تمایل ما برای ایجاد رابطه و در عین حال ،ترس از درگیر شدن در روابط طولانی مدت،همراه با حسابگر شدن در عشق می گوید و نتیجه می گیرد که این سلیقه جدید،خود به خود ما را به روابط سیال عاطفی می کشاند ،روابطی که هر چند کم خطر و کم هزینه به نظر می رسند و به قول یک جوان آمریکایی ،"همیشه میشود کلید Delete را برایشان فشار داد" اما به نوعی تعویض کمیت با کیفیت به حساب می آیند.
وبلاگ و فیسبوکی که در عرض چند هفته به اندازه چند دهه ،به تو دوست های ندیده و نشناخته add میکنند و مصداق بارز جایگزینی کمیت ،به جای کیفیت دوستی های قسم خورده و نزدیک قدیمی اند و البته ، همیشه خطر Delete تهدیدشان میکند !
این آقای باومن می گوید ما حتی اگر به روی خودمان هم نیاوریم ،در ناخودآگاههمان به عشق ،خانواده و همه ی چیزهای معنوی و با ارزش زندگی مان که روزگاری تقدس ویژه ای داشته اند و متعهدانه تا آخر عمر پایشان می ایستاده ایم هم، به همین چشم نگاه میکنیم .
شما تکذیب می کنید ؟!
محسن امین –همشهری جوان
و نترس از
تمام فاصله های
ممکن
.
.
.
ثابت کن
که آرامش امکان دارد...
این آهنگِ کوفتی که داریوش خونده به اسم "سراب رد پای تو" عجب کار به درد بخوریه! كجاي قصه خوابيدي كه من توو گريه بيدارم...برید گوش کنید، زار میزنه گاهی آدم باهاش.
کسی باید باشد تا به آدم یاد بدهد از دست دادن خیلی بیشتر از نداشتن غمگین میکند آدم را ...