تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

ایران من! الان به این فکر می کنم که درباره ی تو هیچ آرزویی نمی کنم ولی عجیب نیست اگه یه صبحی بیدار شدم و دیدم اتفاقهای زیادی افتاده! حتی اگر همش به خودمون بگیم که غیر ممکنه!

 این قانون دنیاست،این اتفاق زیاد می افته که چیزی رو اونقدر دوست داشته باشی که برات پیش بیاد.

و راستش تو که غریبه نیستی من خونه ی آخر شجاعتم توی این کشتارگاه و زندان همین آرزو کردن ،منتظر موندن و آه کشیدنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:8  توسط ماندا  | 

 

شب شبیه ستاره بود
خواب می دیدم
دسته دسته آدم
به همراه مردی از سیاهی می آمدند
او می آمد
(که گفته بودند نمی آید)
من می دویدم و از خوشحالی جیغ می کشیدم
(که گفته بودند نمی توانم)
و روی تنم چمن سبز می رویید
و هر چه آتش در من
خاکستر می شد
خواب می دیدم
جای ماه و آسمان عوض شده بود
من را
مثل یک گنجشک کوچک از زمین برداشتی
بوسیدی
توی دامنت گذاشتی
و گفتی هنوز دوستم داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:7  توسط ماندا  | 

 

نمی شود دیوها را با مگس کش کشت
یک نفر لطفا
این حرف را
به سواری که دارد می آید
بگوید...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:49  توسط ماندا  | 

 

و عشق را رها کن زمانی که می میرد! ×××

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:11  توسط ماندا 

 

لبخند میزنه یعنی حالا دیدی ؟ دیدی نتیجه همونی شد که من گفتم ؟!
چقد من از این بیخود خندیدناشه که بدم می آد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:59  توسط ماندا  | 

 

از وقاحتش گذشتید

و به آخرش رسیدید

جان ناپاکتان

در جهنم هم رستگار نخواهد شد

خدایا

اینجا نامهایی هست

که باید آنها را نیز

در تَبت یَدا بنویسی...

 

*اینجا ایران است !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط ماندا  | 

 

اگه پیش تو بودم تنهات نمیذاشتم با اینکه میدونم حتی سر اینکه کدوم وری بدوییم هم دعوامون میشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:31  توسط ماندا  | 

 

غمگینم .اندوهگینم و حال خیلی بدی دارم... 

دیروز از صبح سیاه پوشیدم و خوشحال بودم که مسیج تولد مبارکی به دستم نمیرسه .به جز یکی دو موردی که ادب حکم میکرد جواب بدم به تلفنا هم جواب ندادم چون واقعا حال لبخند زورکی و خوش و بش رو نداشتم! سه روزه  که دارم نوحه های هلالی و حاج منصور رو گوش می کنم توی شرکت توی خونه و به هیچ چیز جزاتفاقات تهران فکر نمیکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط ماندا  | 

 

محمود جان!

من هم فکر می کنم امروز وقتش باشه که تو هم مثل همه ی طرفدارای شبیه خودت یکی از اون لبخندهای درست و حسابی ات رو بچسبونی به صورتت و همون جا تا ابد نگهش داری! کار ماها که دیگه از اشک و آه و منطق و دلیل گذشته ...

به هر حال لبخند هیچوقت به صورتت نمیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:48  توسط ماندا  | 

بین خودمون باشه احساس میکنم همه ی اون چیزایی که بعضیاتون تو وبلاگاتون می نویسید در مورد این انتخابات واسه آبرو داریه پیش بقیه !پیش غریبه ها! برا شما بگم که دلم گرفته از دست این مرزپرگهرتون یعنی حال تهوع گرفتم بس که پز تاریخ و ادبیات برا همدیگه اومدیم و آخرش هیچی ...

خسته شدم بسکه اینهمه آدم بیخود ورجه ورجه کن میون خیابون دیدم ...

به بابام ميگم گاهي، بابايي خودمونيم ری... به تاريخ مملکت رفت!! هر چقدر هم که بقیه ماله کشيدن بدتر شد!

حرصم در مي آد گاهي از اين همه عنکبوت که رو جنازه مملکتم وول ميخوره، رو سينه هاي برهنه اش راه ميره هر جا رو خواست دست ميکشه هر جا رو خواست نيش ميزنه!

آدم دلش میگیره بخدا ، دست خودش نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط ماندا  | 

از دیشب تا به حال دارم فکر میکنم که شاید تو هم از طعنه های امثال م.الف! می ترسیدی و اِلا قید اون دکترای جدی جدی رو میزدی و به یه دونه از همین وطنی های به قول اون الکی ش قانع میشدی! حداقلش اینجا با هم به آهنگهای محسن نامجو می خندیدیم و دل منم توی این زندگی کوفتی به بودن تو خوش بود که بدونم همیشه یکی هست که بتونم بهش بگم چقدر روز بدی داشتم...

آره...

در زندگی اینجانب هم انگار جایی هست که تنها تو پُرش میکنی.

یادت بخیر جوجه بسیجی !!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:37  توسط ماندا  | 

آن‌سالی که باهم از سر شمشاد می‌پریدیم و می‌رفتیم باغ قلمستان گیلاس‌دزدی، همه‌ی بعدازظهرهای تابستان قلم‌دوشت می‌کردم، مبادا گِل و گیلاس ِ لهیده‌ی کفِ اُرسی‌های سرخابی‌ات کار دست‌مان بدهد. آقات بفهمد و زندانی‌ات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی...

من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ...
حلالت اما یک‌کلام نگفتی باغ قلمستان مالِ آقات بود.

 

.. لانگ شات..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:2  توسط ماندا  | 

...

خب البته نه تنها شما که خود خدا هم گاهی با حرفای من لبشو گاز می گیره!
احتمالا اینجور موقعه هایی خودش هم می مونه چه جور منو ساخته!
نگاه می کنه از دور
به فرشته هامی گه
این یکی دیگه کار شیطونه

شعر گفته هر کی گفته کار من بوده!
برگه های تولدش رو بیارید ببینید کی امضا کرده
"اوهوم ...

سیستم عصبیش که داغونه هميشه
و اینقدر احمق و قدرنشناس
اینقدر دیوونه
اینقدر به قول حامد یاغی !
فرشته ها نقشه ها رو نگاه می کنن
"سرتون شلوغ بوده حتما قربان"
"کار داشتید"
"زیاد هم بد نیست"
"باور نمی کنید قربان حتی یکی دوبار داشت عاشق میشد!

کار خودتونه "
خدا صورتش رو میاره مماس صورت من
"خوب آخرش که چی ؟
این چرت و پرتها چیه می نویسی؟
بگم در وبلاگت رو ببندن ؟"
آخ ...

نفس خدا توی صورت آدم
منو یاد اونروزای با تو بودن میندازه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط ماندا  | 

سُهی جان سر نمازت به خدات بگو که کوور خونده،آدمای زندگی ما با رفتنشون و یا مردنشون نمی میرن آدما خاطره می شن و کلمه ها و خاطره ها تا همیشه می مونن. به خدات بگو با خاک کردن و رفتن نمی شه آدما رو کشت !برای نبودن و کشتن آدما باید خاطره ها رو کشت که زور خدا هیچوقت به کشتن خاطره ها نمی رسه...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط ماندا  | 

 ...

حال این روزهایم را خوب میدانی !

نیاز به گفتن نیست...

تا سردی نگاهت هست

گمان نکنم تا آخر تابستان هم،حتی ذره ای گرمم بشود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:4  توسط ماندا  | 

...

امشب همه ی راهها به رم ختم میشوند

به لیونل مسی

اتوئو

و کرکیج کوچولو!

 

بارسای من!

تو برنده می شوی

و همه ی تیمها حرف مفت می شوند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط ماندا  | 

 

سرم درد می کند

از اول بهمن  
از گوشه ی راست
دندانه
دندانه
از کله ام بیزارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:42  توسط ماندا  | 

 

قایق سواری توی رودخونه کیف داره به شرطی که تهش آبشار نباشه و تنها نباشی! شاید هم اگه آدم تنها نباشه آبشار هم چیز زیاد مهمی نباشه. ولی فکر میکنم اگه آدم تنها باشه و بدونه که مجبوره تنها باشه  آبشار هم برای خودش کلی کیف داره...!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:17  توسط ماندا  | 

دیگر

شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم

نمی برد

                               آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط ماندا  | 

درست وقتی که فکر
می کنم
تو
من را
خسته کرده ای
چیز دردناکی در جانم
ترکانده می شود
و آغاز می شوم
دوباره من
از نو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:53  توسط ماندا  | 

اولا حرصش ازاین در می اومد که می خواد همه چیزشو بگیره. بعدنا یه جوری شد که التماسش می کرد می شه این تیکه ی منم مال تو باشه؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  توسط ماندا  | 

آدم فک می کنه چه خوبه که شبیه مردم دیگه شه. بعد میاد یه روزی، یه وختی که میرسه به یه نقطه ای که می فهمه نمیشه ! نمی تونه ، نمی شه شبیه دیگرون شد! این نقطه نقطه ی لعنتییه تو زندگی آدم! و یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده، باهاشون بوده و جزئی از آدم شدن و بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون بردن! دیگه نمی تونی شبیه خودت باشی شبیه اونا نیستی و از تنها تنهاتری! دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه! هیچی اشکتو در نمیاره و تیکه هایی هست که هیچی جاشونو نمیگره و امیدی حتی به پر شدن جاشون نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:29  توسط ماندا  | 

-          تقدیم به دوستداران حضرتش به بهانه ی پایان "یوسف " سلحشور!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:57  توسط ماندا 

هر وقت فکر می کنم که دارد به نهایتش می رسد. یک بهانه ی جدید اختراع می کنی.

هر وقت فکر می کنی که دارد به آخرش می رسد. دوباره یک بهانه ی جدید اختراع می کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط ماندا  | 

لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است.

از ميليون‌ها سنگ همرنگ
 که در بستر رودخانه بر هم مي‌غلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن مي‌افتد
زيبا مي‌شود.
تلفن را بردار
شماره‌اش را بگير
و ماموريت کشف خود را
 در شلوغ‌ترين ايستگاه شهر به او واگذار کن.
از هزاران زني که فردا پياده مي‌شوند از قطار
يکي زيبا
و مابقي مسافرند...

" عباس صفاری"

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

آیا قصه های عاشقانه غیر از این که اتفاق می افتند حرفی هم برای گفتن دارند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط ماندا  | 

 یه آهنگ ساده بذار

آهنگي كه غمگین بخونه

یه چايي داغ بریز 
حرف بزن...
یه چیزی تو همین مایه های
من بيام يا تو ميايي ؟
بعد بیا بشین
تا بگم برات
آخرش کجا می ريم!
____________________________________
پ.ن:  

نقش ما در جهان تکراری است آخر داستان همه می میریم ولی همیشه ارزش دیدن دارد...


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:17  توسط ماندا  | 

همیشه ی عمرم از آدمای رمانتیک متنفر بودم و حالا گاهي مي بينم خودم آخر رمانتیکم! از هر چی که بدم می آد آخرش توی خودم پیداش می کنم. فکر می کنم مشکل خيليا با خودشون همين باشه ...

_____________

پ.ن:

سرت روی شانه ي من بود
دستت دور گردنم
و خواب می دیدم
              خواب می دیدم

                       خواب مي ديدم...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:34  توسط ماندا  | 

...و خيلي وقتا بوده كه ميخواستم و دوس داشتم فرار کنم به يه جای ديگه كه شايد اونجا اميد نباشه ولی آدماش هنوز امیدوارن. ولي نمي تونم و نميشه. چه راضی باشم یا نه اشباح توی خيالاتم، مردا و زنای آشنای همیشه گي سهم من از دنیان.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن

از حرفهای ساده شروع می کنم
حرفهای ساده
گل دار و
گنجشک دار
شرح ادامه کلماتم
در صفحه های بعد
داستان
آدمها و
خانه ها و فيلم ها هم بماند در صفحه هاي بعد
این چیزها فعلا وقتش نیست

.

.

.
خب از کجا شروع کنم؟
                                         

                    فقط نگو از هر کجا که خودت می خواهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 16:8  توسط ماندا  | 

پاسخ به دعوت یه گربه ی دوست داشتنی

- دروغ گفتن بی فایده است.

- تنها بودن بینهایت آرامش بخشه اگه آدم به خطراتی که از ناحیه دیگران تهدیدش میکنه کمی فکر کنه.

- بهتره توی روابط با مردا قهرمان بازی در نیاري.

-  آدم زنده  به همه چیز عادت میکنه...

-  به شاخه اعتماد نكن ، هميشه آماده ي پريدن باش.

- اگه طرز فکری باعث بشه که کار آدم خوشگل شه  پس هميشه بايد واسه نظر ديگران ارزش قائل شد.

- آدم هر چيزي رو كه دوست داشته باشه چيز ديگه اي واسش اتفاق مي افته.

- اتفاقاتی هست که باید بیفتن و نميشه جلوشونو گرفت و اتفاقاتی هم هستن که هر چي آدم زور بزنه نمی افتن!

- گاهی بايد یه  گلدون کوچيک رو بندازي كه بقيه بفهمن تو هم اونجايي !

- آدمایی که آخر کار به اولش فکر می کنن و آدمایی که اول کار به آخرش فکر می کنن آدماي احمقي هستن!

- گاهی وقتا آدم می تونه شبیه خودش نباشه.

- اگه من فکر می کنم که تو برای من خطر داري و باید از شرت خلاص شم دلیلی نداره که همونجور که با همه رفتار می کنم با تو رفتار کنم!

- هميشه چیزای کوچيکی پيدا ميشن که آدم دوستشون داشته باشه .

- من گاو نیستم اگه يه  سیاره علف به من بدن احساس خوشبختی نمی کنم !

- چیزایی رو كه نميشه  تغییر داد بپذیر.( این رو البته به همه می گم و خودم توی كَتم نمی ره)

- گاهي وقتا لازمه آدم شعر احساسی بخونه،آهنگ غمگين گوش بده ،عکسهای قدیمی رو نگاه کند و گریه بیفته!
- سعی کن کسی نتونه حدس بزنه چه چیزی رو  دوست داری یا چکار میخوای بکنی!

- به راحتي در هر موردي كوتاه نيا ،هر چقدر آدم بیشتر تسلیم بشه مردم پر روتر می شن (معنی این حرفم رو  زنا خیلی خوب می فهمن)

- آدم گاهی چه خیالهایی که نمیکنه!

- قفل هایی هست که چاره ش کلید نیست.

- انتظار نداشته باش همه ي آدما دوستت داشته باشن.

- به خدا اعتقاد و اعتماد داشته باش.

- چاي خيلي از قهوه دلچسب تره

- این حرفا که راجع به عشق یکی و آدم یکی و این چرت و پرتها می نویسن حرف بیخودیه!

- گاهي احمق بودن بهتره !آدمای احمق کمتر عذاب میکشن...

- فکر کردن آدمو اذیت می کنه ولی گاهی ارزششو داره!

- فقط آدماي ضعيف جواب بدي رو با خوبي ميدن.

- وقتي آدم به دلش بيفته دستش ميبازه ،دستش ميبازه !

- مشكلاتت رو به تنهايي تحمل كن.

- شماره اي رو كه نمي شناسي جواب نده.

- شماره اي رو كه نمي شناسي جواب بده .

- وقتي راننده تاكسي ازت ساعت پرسيد ،جواب نده !

- وقتي ميخوايي ساندويچ بخوري به محتوياتش دقيق نشو .

-  وقتي داري با رئيست حرف ميزني با جوشهاي صورتت بازي نكن!

- يواشكي مشروب نخور و سيگار نكش به دردسرش نميرزه !

- گاهی لازمه به احترام عباس زاهدی پ. ن رو بی خیال بشی .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 15:51  توسط ماندا  | 

فروردین رو به 
غروب کردن است
و سال پارسال هم
تمام شد
رویا
رفتن است
و خوابیدن
نعمتي ست
خانه ات ویران دنیا
خانه ات ویران...

---------------

پ.ن :

من از دنیا بیزارم ،داره آزارم می ده و افکار خوشم روبه گند می کشه
من از دنیا بیزارم

هر چی دوس دارید در مورد نوشته هام فكر كنيد ولي اين كلمات رو معني نكنيد
به نظرات دلسوزانه ي شما احتیاجی ندارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 0:22  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes