تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

فکر میکنم اگه آدم بفهمه که آخرش چاره ای جز رفتن نداره مسائل زندگی خیلی اذیتش نمیکنن...

توی سرنوشت همه ی آدما خسته شدن، تنها شدن و مردن هست اینا همه داستانهاییه که خدا می نویسه . از خدا هم که نمی شه شاکی بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 11:35  توسط ماندا  | 

گاهی فکر میکنم شاید اشتباه کرده باشم. شاید همون موجودی نباشم که همیشه میگم هستم. شاید لیاقت خیلی چیزا رو داشتم و نداشتم. آدم چه میدونه شاید حتی میتونستیم یکی دو بار با هم پرواز کنیم و تو با اون چشمای گنده ی قشنگت منو نگاه کنی و من توی چشمای تو هزارتا بشم، نه به همین غمگینی یا به همین تنهایی که حالا هستم. اینجور فکرا آدم رو اذیت میکنن عزیز دلم

 اینجور فکرها آدم رو  عذاب میدن...

**

 این باران بارانی معمولی نیست...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 9:14  توسط ماندا  | 

شب اومد
مهتاب اومد
دلم گرفته

گل اومد
گلاب اومد
دلم گرفته

غم اومد
غصه اومد
که گریه حالا

سر اومد
سر نیومد
دلم گرفته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 10:46  توسط ماندا  | 

نفرین بر زمان که می گذرد

و حواسش نیست

این همه سفید

 میهمان ناخوانده شقیقه های مهربان تو می شوند...

 

...؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 12:26  توسط ماندا  | 

عشق یعنی :
... سرت را بگیرد در آغوش
و موهای سپیدت را بشمرد دانه دانه 
و تو حیرت کنی که از کِی اینقدر پیر شده ای ...
.
.
.
.
* علیرضا معتمدی 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 13:20  توسط ماندا  | 

تمام لباسهایت زیباست
حتی آنها
که هرگز نمی پوشی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 12:39  توسط ماندا  | 

کاش یه نفر Preview دنیا رو قبل از اینکه به دنیا بیاییم به ما نشون می داد. کاش ما فرصت OK و Cancle  داشتیم...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:28  توسط ماندا  | 

دنیای من:
ترسهایم
عادتهایم
آرزوهایم
و 
تو
که جدا از
ترس و عادت و آرزو
عمیق تر
دوستت دارم....

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 10:55  توسط ماندا  | 

به بهانه ی باران گاهی
به بهانه ی پاییز
به بهانه ی غروب
یا
آهنگ غمگینی كه توي تاكسي مي شنوم
به بهانه ی خاطرات بچگی
یا
دیدن يك خواب
به هر بهانه اي 
تو هر شب به یادم می آیی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 8:48  توسط ماندا  | 

تو راهت را می رفتی

و من مثل یک علف سبز دور پایت پیچیدم

کنده شدن تقصیر خودم بود

تو تقصیر نداشتی ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 11:42  توسط ماندا  | 


البته ما هم به قربانِ حکمتِ کار خدا...
با تفاوت اینکه داریم تاوان گناه کرده را پس میدهیم . ، خودش می‌داند!
به فرموده‌ی طبیب، از این‌ها و آن ها یکی پیش‌از خواب می‌خوریم.
افاقه نمی‌کند. ..
باز چشم‌هایمان را که می‌بندیم... پیدایش می‌شود.

* با تصرف در یک وهم لانگ شاتی !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 14:5  توسط ماندا  | 

و بازهم ...

خیلی خوبه 

که آدم میاد اینجا
و يه پست
یه کامنت کوچولو

مثل کورتن
التهابهای مغزی آدم رو کم میکنه
و آدم احساس میکنه که داره بهتر میشه 

                                                        و بهتر میشه ...

...................................

* ممنون از تمام دوستای خوبی که توی این مدت تلفنی ،اس ام اسی و کامنتی به یادم و در کنارم بودن.می بوسمتون 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:55  توسط ماندا  | 

دلم میخواهد بدانی آن چیزی را که دلم میخواهد بدانی ...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* تا اطلاع ثانوی آپ نمیشود.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 19:11  توسط ماندا  | 

فکر میکنم بدترین قسمت تنهایی سینما رفتن،دیدن دختر پسرای مهربون روی صندلیها نیست.صدای خنده هاشون هم نیست.خب آدم گاهی از فرق داشتن با بقیه کیف میکنه! ولی بدترین قسمت تنهایی سینما رفتن اینه که چشمات بیخود میگرده و اغلب برمیخوره به آدمای دیگه ی تنها که هر کدوم عینِ عینِ عینِ توان و دارن مردم رو دید میزنن!

شبیه دیگرون بودن و تنها بودن خیلی سخته خیلی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:9  توسط ماندا  | 

چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

" فاضل نظری "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:15  توسط ماندا  | 

سرد است
دستهایم یخ کرده
میان تابستان
و تنم درد می کند
مثل اینکه روی پارکت کفِ آشپزخانه 

به شدت
لیز خورده باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:27  توسط ماندا  | 

سبکتر شده ام از...
می دانی ؟
دوستت
دارم
داشتم
می دارم
خواهم داشت
آدم را سبکتر می کند
می دانستی ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:5  توسط ماندا  | 

و ما کم کم به عذاب کشیدن افتخار می کنیم
به تنها ماندن عادت
از بزرگی کوچک می شویم
شعر می گوییم
مقاله می خوانیم

سایتی اگر باز بماند

نگاه می کنیم

و گاهی امیدوارانه

به یکدیگر انرژی مثبت میدهیم!

بیا
بیا

اینجا همه ی افسوس ها خوردنی هستند
دلی از عزا در می آوریم…

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:38  توسط ماندا  | 

ایران من! الان به این فکر می کنم که درباره ی تو هیچ آرزویی نمی کنم ولی عجیب نیست اگه یه صبحی بیدار شدم و دیدم اتفاقهای زیادی افتاده! حتی اگر همش به خودمون بگیم که غیر ممکنه!

 این قانون دنیاست،این اتفاق زیاد می افته که چیزی رو اونقدر دوست داشته باشی که برات پیش بیاد.

و راستش تو که غریبه نیستی من خونه ی آخر شجاعتم توی این کشتارگاه و زندان همین آرزو کردن ،منتظر موندن و آه کشیدنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:8  توسط ماندا  | 

 

شب شبیه ستاره بود
خواب می دیدم
دسته دسته آدم
به همراه مردی از سیاهی می آمدند
او می آمد
(که گفته بودند نمی آید)
من می دویدم و از خوشحالی جیغ می کشیدم
(که گفته بودند نمی توانم)
و روی تنم چمن سبز می رویید
و هر چه آتش در من
خاکستر می شد
خواب می دیدم
جای ماه و آسمان عوض شده بود
من را
مثل یک گنجشک کوچک از زمین برداشتی
بوسیدی
توی دامنت گذاشتی
و گفتی هنوز دوستم داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:7  توسط ماندا  | 

 

نمی شود دیوها را با مگس کش کشت
یک نفر لطفا
این حرف را
به سواری که دارد می آید
بگوید...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:49  توسط ماندا  | 

 

و عشق را رها کن زمانی که می میرد! ×××

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:11  توسط ماندا 

 

لبخند میزنه یعنی حالا دیدی ؟ دیدی نتیجه همونی شد که من گفتم ؟!
چقد من از این بیخود خندیدناشه که بدم می آد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:59  توسط ماندا  | 

 

از وقاحتش گذشتید

و به آخرش رسیدید

جان ناپاکتان

در جهنم هم رستگار نخواهد شد

خدایا

اینجا نامهایی هست

که باید آنها را نیز

در تَبت یَدا بنویسی...

 

*اینجا ایران است !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط ماندا  | 

 

اگه پیش تو بودم تنهات نمیذاشتم با اینکه میدونم حتی سر اینکه کدوم وری بدوییم هم دعوامون میشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:31  توسط ماندا  | 

 

غمگینم .اندوهگینم و حال خیلی بدی دارم... 

دیروز از صبح سیاه پوشیدم و خوشحال بودم که مسیج تولد مبارکی به دستم نمیرسه .به جز یکی دو موردی که ادب حکم میکرد جواب بدم به تلفنا هم جواب ندادم چون واقعا حال لبخند زورکی و خوش و بش رو نداشتم! سه روزه  که دارم نوحه های هلالی و حاج منصور رو گوش می کنم توی شرکت توی خونه و به هیچ چیز جزاتفاقات تهران فکر نمیکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط ماندا  | 

 

محمود جان!

من هم فکر می کنم امروز وقتش باشه که تو هم مثل همه ی طرفدارای شبیه خودت یکی از اون لبخندهای درست و حسابی ات رو بچسبونی به صورتت و همون جا تا ابد نگهش داری! کار ماها که دیگه از اشک و آه و منطق و دلیل گذشته ...

به هر حال لبخند هیچوقت به صورتت نمیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:48  توسط ماندا  | 

بین خودمون باشه احساس میکنم همه ی اون چیزایی که بعضیاتون تو وبلاگاتون می نویسید در مورد این انتخابات واسه آبرو داریه پیش بقیه !پیش غریبه ها! برا شما بگم که دلم گرفته از دست این مرزپرگهرتون یعنی حال تهوع گرفتم بس که پز تاریخ و ادبیات برا همدیگه اومدیم و آخرش هیچی ...

خسته شدم بسکه اینهمه آدم بیخود ورجه ورجه کن میون خیابون دیدم ...

به بابام ميگم گاهي، بابايي خودمونيم ری... به تاريخ مملکت رفت!! هر چقدر هم که بقیه ماله کشيدن بدتر شد!

حرصم در مي آد گاهي از اين همه عنکبوت که رو جنازه مملکتم وول ميخوره، رو سينه هاي برهنه اش راه ميره هر جا رو خواست دست ميکشه هر جا رو خواست نيش ميزنه!

آدم دلش میگیره بخدا ، دست خودش نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط ماندا  | 

از دیشب تا به حال دارم فکر میکنم که شاید تو هم از طعنه های امثال م.الف! می ترسیدی و اِلا قید اون دکترای جدی جدی رو میزدی و به یه دونه از همین وطنی های به قول اون الکی ش قانع میشدی! حداقلش اینجا با هم به آهنگهای محسن نامجو می خندیدیم و دل منم توی این زندگی کوفتی به بودن تو خوش بود که بدونم همیشه یکی هست که بتونم بهش بگم چقدر روز بدی داشتم...

آره...

در زندگی اینجانب هم انگار جایی هست که تنها تو پُرش میکنی.

یادت بخیر جوجه بسیجی !!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:37  توسط ماندا  | 

آن‌سالی که باهم از سر شمشاد می‌پریدیم و می‌رفتیم باغ قلمستان گیلاس‌دزدی، همه‌ی بعدازظهرهای تابستان قلم‌دوشت می‌کردم، مبادا گِل و گیلاس ِ لهیده‌ی کفِ اُرسی‌های سرخابی‌ات کار دست‌مان بدهد. آقات بفهمد و زندانی‌ات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی...

من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ...
حلالت اما یک‌کلام نگفتی باغ قلمستان مالِ آقات بود.

 

.. لانگ شات..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:2  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes