آدم فک می کنه چه خوبه که شبیه مردم دیگه شه. بعد میاد یه روزی، یه وختی که میرسه به یه نقطه ای که می فهمه نمیشه ! نمی تونه ، نمی شه شبیه دیگرون شد! این نقطه نقطه ی لعنتییه تو زندگی آدم! و یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده، باهاشون بوده و جزئی از آدم شدن و بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون بردن! دیگه نمی تونی شبیه خودت باشی شبیه اونا نیستی و از تنها تنهاتری! دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه! هیچی اشکتو در نمیاره و تیکه هایی هست که هیچی جاشونو نمیگره و امیدی حتی به پر شدن جاشون نیست!
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:29  توسط ماندا
|
