شب شبیه ستاره بود
خواب می دیدم
دسته دسته آدم
به همراه مردی از سیاهی می آمدند
او می آمد
(که گفته بودند نمی آید)
من می دویدم و از خوشحالی جیغ می کشیدم
(که گفته بودند نمی توانم)
و روی تنم چمن سبز می رویید
و هر چه آتش در من
خاکستر می شد
خواب می دیدم
جای ماه و آسمان عوض شده بود
من را
مثل یک گنجشک کوچک از زمین برداشتی
بوسیدی
توی دامنت گذاشتی
و گفتی هنوز دوستم داری؟
+ نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:7  توسط ماندا
|
