تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

فکر میکنم بدترین قسمت تنهایی سینما رفتن،دیدن دختر پسرای مهربون روی صندلیها نیست.صدای خنده هاشون هم نیست.خب آدم گاهی از فرق داشتن با بقیه کیف میکنه! ولی بدترین قسمت تنهایی سینما رفتن اینه که چشمات بیخود میگرده و اغلب برمیخوره به آدمای دیگه ی تنها که هر کدوم عینِ عینِ عینِ توان و دارن مردم رو دید میزنن!

شبیه دیگرون بودن و تنها بودن خیلی سخته خیلی ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 13:9  توسط ماندا  | 

چه خواهد کرد با ما عشق ؟! پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را

" فاضل نظری "

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 14:15  توسط ماندا  | 

سرد است
دستهایم یخ کرده
میان تابستان
و تنم درد می کند
مثل اینکه روی پارکت کفِ آشپزخانه 

به شدت
لیز خورده باشم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 13:27  توسط ماندا  | 

سبکتر شده ام از...
می دانی ؟
دوستت
دارم
داشتم
می دارم
خواهم داشت
آدم را سبکتر می کند
می دانستی ؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 10:5  توسط ماندا  | 

و ما کم کم به عذاب کشیدن افتخار می کنیم
به تنها ماندن عادت
از بزرگی کوچک می شویم
شعر می گوییم
مقاله می خوانیم

سایتی اگر باز بماند

نگاه می کنیم

و گاهی امیدوارانه

به یکدیگر انرژی مثبت میدهیم!

بیا
بیا

اینجا همه ی افسوس ها خوردنی هستند
دلی از عزا در می آوریم…

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 9:38  توسط ماندا  | 

ایران من! الان به این فکر می کنم که درباره ی تو هیچ آرزویی نمی کنم ولی عجیب نیست اگه یه صبحی بیدار شدم و دیدم اتفاقهای زیادی افتاده! حتی اگر همش به خودمون بگیم که غیر ممکنه!

 این قانون دنیاست،این اتفاق زیاد می افته که چیزی رو اونقدر دوست داشته باشی که برات پیش بیاد.

و راستش تو که غریبه نیستی من خونه ی آخر شجاعتم توی این کشتارگاه و زندان همین آرزو کردن ،منتظر موندن و آه کشیدنه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 13:8  توسط ماندا  | 

 

شب شبیه ستاره بود
خواب می دیدم
دسته دسته آدم
به همراه مردی از سیاهی می آمدند
او می آمد
(که گفته بودند نمی آید)
من می دویدم و از خوشحالی جیغ می کشیدم
(که گفته بودند نمی توانم)
و روی تنم چمن سبز می رویید
و هر چه آتش در من
خاکستر می شد
خواب می دیدم
جای ماه و آسمان عوض شده بود
من را
مثل یک گنجشک کوچک از زمین برداشتی
بوسیدی
توی دامنت گذاشتی
و گفتی هنوز دوستم داری؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 14:7  توسط ماندا  | 

 

نمی شود دیوها را با مگس کش کشت
یک نفر لطفا
این حرف را
به سواری که دارد می آید
بگوید...

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 9:49  توسط ماندا  | 

 

و عشق را رها کن زمانی که می میرد! ×××

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 15:11  توسط ماندا 

 

لبخند میزنه یعنی حالا دیدی ؟ دیدی نتیجه همونی شد که من گفتم ؟!
چقد من از این بیخود خندیدناشه که بدم می آد ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 9:59  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes