تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

 

از وقاحتش گذشتید

و به آخرش رسیدید

جان ناپاکتان

در جهنم هم رستگار نخواهد شد

خدایا

اینجا نامهایی هست

که باید آنها را نیز

در تَبت یَدا بنویسی...

 

*اینجا ایران است !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 12:50  توسط ماندا  | 

 

اگه پیش تو بودم تنهات نمیذاشتم با اینکه میدونم حتی سر اینکه کدوم وری بدوییم هم دعوامون میشد!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 13:31  توسط ماندا  | 

 

غمگینم .اندوهگینم و حال خیلی بدی دارم... 

دیروز از صبح سیاه پوشیدم و خوشحال بودم که مسیج تولد مبارکی به دستم نمیرسه .به جز یکی دو موردی که ادب حکم میکرد جواب بدم به تلفنا هم جواب ندادم چون واقعا حال لبخند زورکی و خوش و بش رو نداشتم! سه روزه  که دارم نوحه های هلالی و حاج منصور رو گوش می کنم توی شرکت توی خونه و به هیچ چیز جزاتفاقات تهران فکر نمیکنم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 12:55  توسط ماندا  | 

 

محمود جان!

من هم فکر می کنم امروز وقتش باشه که تو هم مثل همه ی طرفدارای شبیه خودت یکی از اون لبخندهای درست و حسابی ات رو بچسبونی به صورتت و همون جا تا ابد نگهش داری! کار ماها که دیگه از اشک و آه و منطق و دلیل گذشته ...

به هر حال لبخند هیچوقت به صورتت نمیاد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 10:48  توسط ماندا  | 

بین خودمون باشه احساس میکنم همه ی اون چیزایی که بعضیاتون تو وبلاگاتون می نویسید در مورد این انتخابات واسه آبرو داریه پیش بقیه !پیش غریبه ها! برا شما بگم که دلم گرفته از دست این مرزپرگهرتون یعنی حال تهوع گرفتم بس که پز تاریخ و ادبیات برا همدیگه اومدیم و آخرش هیچی ...

خسته شدم بسکه اینهمه آدم بیخود ورجه ورجه کن میون خیابون دیدم ...

به بابام ميگم گاهي، بابايي خودمونيم ری... به تاريخ مملکت رفت!! هر چقدر هم که بقیه ماله کشيدن بدتر شد!

حرصم در مي آد گاهي از اين همه عنکبوت که رو جنازه مملکتم وول ميخوره، رو سينه هاي برهنه اش راه ميره هر جا رو خواست دست ميکشه هر جا رو خواست نيش ميزنه!

آدم دلش میگیره بخدا ، دست خودش نیست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 13:28  توسط ماندا  | 

از دیشب تا به حال دارم فکر میکنم که شاید تو هم از طعنه های امثال م.الف! می ترسیدی و اِلا قید اون دکترای جدی جدی رو میزدی و به یه دونه از همین وطنی های به قول اون الکی ش قانع میشدی! حداقلش اینجا با هم به آهنگهای محسن نامجو می خندیدیم و دل منم توی این زندگی کوفتی به بودن تو خوش بود که بدونم همیشه یکی هست که بتونم بهش بگم چقدر روز بدی داشتم...

آره...

در زندگی اینجانب هم انگار جایی هست که تنها تو پُرش میکنی.

یادت بخیر جوجه بسیجی !!

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:37  توسط ماندا  | 

آن‌سالی که باهم از سر شمشاد می‌پریدیم و می‌رفتیم باغ قلمستان گیلاس‌دزدی، همه‌ی بعدازظهرهای تابستان قلم‌دوشت می‌کردم، مبادا گِل و گیلاس ِ لهیده‌ی کفِ اُرسی‌های سرخابی‌ات کار دست‌مان بدهد. آقات بفهمد و زندانی‌ات کند و من نباشم و تنها بترسی و فردا نیایی...

من بمانم و تنهایی و خیالِ تو و باغ...
حلالت اما یک‌کلام نگفتی باغ قلمستان مالِ آقات بود.

 

.. لانگ شات..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:2  توسط ماندا  | 

...

خب البته نه تنها شما که خود خدا هم گاهی با حرفای من لبشو گاز می گیره!
احتمالا اینجور موقعه هایی خودش هم می مونه چه جور منو ساخته!
نگاه می کنه از دور
به فرشته هامی گه
این یکی دیگه کار شیطونه

شعر گفته هر کی گفته کار من بوده!
برگه های تولدش رو بیارید ببینید کی امضا کرده
"اوهوم ...

سیستم عصبیش که داغونه هميشه
و اینقدر احمق و قدرنشناس
اینقدر دیوونه
اینقدر به قول حامد یاغی !
فرشته ها نقشه ها رو نگاه می کنن
"سرتون شلوغ بوده حتما قربان"
"کار داشتید"
"زیاد هم بد نیست"
"باور نمی کنید قربان حتی یکی دوبار داشت عاشق میشد!

کار خودتونه "
خدا صورتش رو میاره مماس صورت من
"خوب آخرش که چی ؟
این چرت و پرتها چیه می نویسی؟
بگم در وبلاگت رو ببندن ؟"
آخ ...

نفس خدا توی صورت آدم
منو یاد اونروزای با تو بودن میندازه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 14:47  توسط ماندا  | 

سُهی جان سر نمازت به خدات بگو که کوور خونده،آدمای زندگی ما با رفتنشون و یا مردنشون نمی میرن آدما خاطره می شن و کلمه ها و خاطره ها تا همیشه می مونن. به خدات بگو با خاک کردن و رفتن نمی شه آدما رو کشت !برای نبودن و کشتن آدما باید خاطره ها رو کشت که زور خدا هیچوقت به کشتن خاطره ها نمی رسه...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:47  توسط ماندا  | 

 ...

حال این روزهایم را خوب میدانی !

نیاز به گفتن نیست...

تا سردی نگاهت هست

گمان نکنم تا آخر تابستان هم،حتی ذره ای گرمم بشود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 10:4  توسط ماندا  | 

...

امشب همه ی راهها به رم ختم میشوند

به لیونل مسی

اتوئو

و کرکیج کوچولو!

 

بارسای من!

تو برنده می شوی

و همه ی تیمها حرف مفت می شوند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 14:52  توسط ماندا  | 

 

سرم درد می کند

از اول بهمن  
از گوشه ی راست
دندانه
دندانه
از کله ام بیزارم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 10:42  توسط ماندا  | 

 

قایق سواری توی رودخونه کیف داره به شرطی که تهش آبشار نباشه و تنها نباشی! شاید هم اگه آدم تنها نباشه آبشار هم چیز زیاد مهمی نباشه. ولی فکر میکنم اگه آدم تنها باشه و بدونه که مجبوره تنها باشه  آبشار هم برای خودش کلی کیف داره...!

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 15:17  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes