تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

دیگر

شراب هم

جز تا کنار بستر خوابم

نمی برد

                               آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد! 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:32  توسط ماندا  | 

درست وقتی که فکر
می کنم
تو
من را
خسته کرده ای
چیز دردناکی در جانم
ترکانده می شود
و آغاز می شوم
دوباره من
از نو...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:53  توسط ماندا  | 

اولا حرصش ازاین در می اومد که می خواد همه چیزشو بگیره. بعدنا یه جوری شد که التماسش می کرد می شه این تیکه ی منم مال تو باشه؟!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:30  توسط ماندا  | 

آدم فک می کنه چه خوبه که شبیه مردم دیگه شه. بعد میاد یه روزی، یه وختی که میرسه به یه نقطه ای که می فهمه نمیشه ! نمی تونه ، نمی شه شبیه دیگرون شد! این نقطه نقطه ی لعنتییه تو زندگی آدم! و یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده، باهاشون بوده و جزئی از آدم شدن و بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون بردن! دیگه نمی تونی شبیه خودت باشی شبیه اونا نیستی و از تنها تنهاتری! دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه! هیچی اشکتو در نمیاره و تیکه هایی هست که هیچی جاشونو نمیگره و امیدی حتی به پر شدن جاشون نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:29  توسط ماندا  | 

-          تقدیم به دوستداران حضرتش به بهانه ی پایان "یوسف " سلحشور!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:57  توسط ماندا 

هر وقت فکر می کنم که دارد به نهایتش می رسد. یک بهانه ی جدید اختراع می کنی.

هر وقت فکر می کنی که دارد به آخرش می رسد. دوباره یک بهانه ی جدید اختراع می کنم...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط ماندا  | 

لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است.

از ميليون‌ها سنگ همرنگ
 که در بستر رودخانه بر هم مي‌غلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن مي‌افتد
زيبا مي‌شود.
تلفن را بردار
شماره‌اش را بگير
و ماموريت کشف خود را
 در شلوغ‌ترين ايستگاه شهر به او واگذار کن.
از هزاران زني که فردا پياده مي‌شوند از قطار
يکي زيبا
و مابقي مسافرند...

" عباس صفاری"

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

آیا قصه های عاشقانه غیر از این که اتفاق می افتند حرفی هم برای گفتن دارند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:46  توسط ماندا  | 

 یه آهنگ ساده بذار

آهنگي كه غمگین بخونه

یه چايي داغ بریز 
حرف بزن...
یه چیزی تو همین مایه های
من بيام يا تو ميايي ؟
بعد بیا بشین
تا بگم برات
آخرش کجا می ريم!
____________________________________
پ.ن:  

نقش ما در جهان تکراری است آخر داستان همه می میریم ولی همیشه ارزش دیدن دارد...


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 23:17  توسط ماندا  | 

همیشه ی عمرم از آدمای رمانتیک متنفر بودم و حالا گاهي مي بينم خودم آخر رمانتیکم! از هر چی که بدم می آد آخرش توی خودم پیداش می کنم. فکر می کنم مشکل خيليا با خودشون همين باشه ...

_____________

پ.ن:

سرت روی شانه ي من بود
دستت دور گردنم
و خواب می دیدم
              خواب می دیدم

                       خواب مي ديدم...

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 23:34  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes