دیگر
شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم
نمی برد
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
دیگر
شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم
نمی برد
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد!
درست وقتی که فکر
می کنم
تو
من را
خسته کرده ای
چیز دردناکی در جانم
ترکانده می شود
و آغاز می شوم
دوباره من
از نو...
اولا حرصش ازاین در می اومد که می خواد همه چیزشو بگیره. بعدنا یه جوری شد که التماسش می کرد می شه این تیکه ی منم مال تو باشه؟!
آدم فک می کنه چه خوبه که شبیه مردم دیگه شه. بعد میاد یه روزی، یه وختی که میرسه به یه نقطه ای که می فهمه نمیشه ! نمی تونه ، نمی شه شبیه دیگرون شد! این نقطه نقطه ی لعنتییه تو زندگی آدم! و یهو می بینه مردم هیچی نمی فهمن از آدم. آدم باهاشون به جایی رسیده که نمی شه جای دیگه ای باشه. آدم باهاشون حرف زده، باهاشون بوده و جزئی از آدم شدن و بعد که کنده می شن یه تیکه هایی از آدم رو با خودشون بردن! دیگه نمی تونی شبیه خودت باشی شبیه اونا نیستی و از تنها تنهاتری! دیگه هیچی خوشحالت نمی کنه! هیچی اشکتو در نمیاره و تیکه هایی هست که هیچی جاشونو نمیگره و امیدی حتی به پر شدن جاشون نیست!
- تقدیم به دوستداران حضرتش به بهانه ی پایان "یوسف " سلحشور!

هر وقت فکر می کنم که دارد به نهایتش می رسد. یک بهانه ی جدید اختراع می کنی.
هر وقت فکر می کنی که دارد به آخرش می رسد. دوباره یک بهانه ی جدید اختراع می کنم...
لازم نيست دنياديده باشد
همين که تو را خوب ببيند
دنيايي را ديده است.
از ميليونها سنگ همرنگ
که در بستر رودخانه بر هم ميغلتند
فقط سنگي که نگاه ما بر آن ميافتد
زيبا ميشود.
تلفن را بردار
شمارهاش را بگير
و ماموريت کشف خود را
در شلوغترين ايستگاه شهر به او واگذار کن.
از هزاران زني که فردا پياده ميشوند از قطار
يکي زيبا
و مابقي مسافرند...
" عباس صفاری"
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
پ.ن :
آیا قصه های عاشقانه غیر از این که اتفاق می افتند حرفی هم برای گفتن دارند؟
آهنگي كه غمگین بخونه
یه چايي داغ بریزهمیشه ی عمرم از آدمای رمانتیک متنفر بودم و حالا گاهي مي بينم خودم آخر رمانتیکم! از هر چی که بدم می آد آخرش توی خودم پیداش می کنم. فکر می کنم مشکل خيليا با خودشون همين باشه ...
_____________
پ.ن:
سرت روی شانه ي من بود
دستت دور گردنم
و خواب می دیدم
خواب می دیدم
خواب مي ديدم...