تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

آدم وقتی تنها ميشه و از همه چیز میبره ،به دنیا از بالا نگاه میکنه و اغلب فكر مي كنم حالت تهوع پیداکنه و بعد از اون انگار تازه يادش ميفته كه بالا رو هم نگاه كنه و میبینه میلیون میلیون از بالا دارن با تاسف نگاش میکنن. آدم دلش از خودش میگیره و میسوزه واسه خودش...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

ديگر

دلم برای هیچ کس تنگ نمیشود
دروغ نمیگویم
علی الخصوص برای تو شاید
به تو لااقل که نيستي و رفتي
دلیلی ندارد دیگر
نمیتوانم
نمیشود
نباید
کسی را دوست داشته باشم
پنهان کردنش کار درستی نیست
چرا بگویم بیخود
-دوستت دارم-
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:4  توسط ماندا  | 

حکم
کارت من را درست بازی کن
من سربازم
نمی شود تا آخرش بمانم
وقتی مرا رها کن
که شاه را برده باشی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

همیشه آدم باید دست دیگرون رو بخونه این یه قانونه و من به اين نتيجه رسيدم كه وقتی آدم به دلش می افته دستش می بازه، دستش می بازه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:52  توسط ماندا  | 

نبودم و

دلم براي وبلاگم تنگ شده بود

آدمهاي اينجا خوبند
حرف ميزنند

غر مي زنند

عصباني مي شوند

قهر مي كنند

كامنت خصوصي ميگذارند

مهربانند
و اكثراً

می فهمند
معنی اینکه آدم می گوید
دلم گرفته
یعنی چه

اغلب فكر مي كنم
بوی خوب می دهند
و می فهمند
معنی اینکه آدم میگوید
چقدر دلم تنگ شد
یعنی چه...

کلا از همه ي آدمهاي اينجا خوشم می آید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

آدمها آدم را از خودش پاک می کنند. بعد می گویند حیف شد جور قبلیت بهتر بود...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 12:38  توسط ماندا  | 

و شايد اینکه آدم بگه تنها نيستم یه راهیه که نگه بیزارم و نگه دلم تنگه و نگه گریه ام گرفته و هزار حرف دیگه ،همین کافیه که آدم بگه خسته ام سرش رو بذاره روی پای کسی و بخوابه و همون چند قطره اشک کنار چشمهاش رو هم زورکی بماله به پای طرف و گرمی طرف تمام سردی روحش رو آروم کنه...

!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن :

خواب دیدم
افتادم
و یک دیوار نبود
که دست به آن بگیرم
فقط یک دیوار بود
که
بعد سقوطم روی من ریخت
و من زیر آن گیر کرده بودم
نفسم
بالا نمی آمد

خواب دیدم
توی کوچه بودم
و ماشین شهرداری آمد
و بچه ها را زیر کرد

مهديه را
هنگامه را
علي را
و من لای سپر ماشین
تا دیوار
گیر کرده بودم
نفسم
بالا نمی آمد

باز خواب می دیدم
خواب می دیدم
و در این گیر و دار
باز هم دلم هم گرفته بود...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 15:24  توسط ماندا  | 

و به قول سارا

بعضي وقت ها لازم است يك نفر باشد، بغلت كند، مهربان باشد، قوي باشد، وقت داشته باشد، حوصله داشته باشد، نوازشت كند، بعد توي بغلش كه باشي فكر كني كه مهم نيست، كه اشكالي ندارد، كه هركسي اشتباه مي كند،كه هركسي خسته مي‌شود، كه هركسي ممكن است يك جاهايي خراب كند، كه قرار نيست هميشه همه جا بهترين بود. بعد بشود انقدر همانجا توي بغل گرم و مطمئنش ماند كه اين ديوارها كه از هر طرف فشار مي‌آورند، كه اين سقف كه دارد روي سرت خراب مي‌شود همه شان بروند كنار. دوباره بشود خودت باشي، دوباره بشود نفس بكشي كه اشكالي ندارد كه هركسي يك جاهايي خراب مي‌كند كه هر كسي اشتباه مي كند.

00000000000000000000

پ.ن :

و البته مطمئن باش فراموشت مي كنم

فقط

اسمت را توی تاریخ دلم می نویسم
و روزهاي من
زندگی را با ياد تو آغاز می کنند
و شبهايم به یاد تو درد می کشند
و حوض خانه ي دلم وقتی
کسی اسمت را ببرد
موج برخواهد داشت

...

وفكر ميكنم

و مطمئن باش
غیر از این مطالبي که گفتم
فراموش می شوی!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 10:55  توسط ماندا  | 

خب البته من اينجوري ميگم و معتقدم كه خوب بودن غیرممکنه و خوب وجود نداره ولی اگه یه چیزی بتونه آدمو یک لحظه به این خیال بندازه که خوبه. واسه من از کافی ام بالاتره. به یکی می گفتم اگه یه قرصی باشه که باعث بشه آدم خواب خوب بببینه حتما یه بسته می خرم با یه بسته قرص خواب و زندگی می کنم باهاش. خسته شدم از اینهمه کابوس...

-------------------------------------------

پ.ن :

گفتم :

اينها من را نمي فهمند ،من را نمي دانند

به پاي خدا افتادم

گفتم :اينها به من مي خندند

دل من را هميشه ...

گفت :خب ، رهايم كن

اين نامردها كه حتي ...

گريه نكن

بيا اينجا

ما با هم خوشبختيم

ياد تو افتادم

ولي به خدا نگفتم

گوشي را گذاشتم

و دويدم پيش تو

احتمالا خيلي ناراحت شد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:1  توسط ماندا  | 

زیاد از شکست خوردن خوشم نمی آد. نه اینکه چیز تازه ای باشه، فقط آدم رو واسه چند لحظه از خیالاتش می آره بیرون و این اصلا چیز قابل تحملی نیست. بدترین کابوسها هم از واقعیت بهترن...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

می گویم
حالم خوش نیست
هر کس را می بینم
فورا گریه ام می گیرد
هر جا می نشینم
با هر کسی
فورا خسته مي شوم
رییسم حقوقم را زیاد می کند
دکترم دوز دوایم را زیاد می کند
 مایکروسافت ویندوزم را
آپ دیت می کند

و سعی میکنم خودم را عوض کنم!

اما ...
من هرگز
خوب نخواهم شد

چون خوب رفته
چون خوب وجود ندارد!

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 16:9  توسط ماندا  | 

کل زمستونو میشه گفت که من سرماخورده ام !منتهی الان جز اون روزائیه که جداً سرما خوردم نه وقتایی که دماغم آب میاد یا چشام بسته است .روزاییه که مثل الان همچین گرفته هست و نیست صدا نمیاد از کسی یا اگه میاد به هوای حال گرفتنمه،بدجور حال گرفته دارم.احساس میکنم که تنهام البته همیشه احساس میکنم که تنهام ولی ایندفعه یه جوری تنهام که هر چی ادولت کلد و استامینوفن میخورم بهتر نمی شم ...

_____________

پ.ن :

خبرهای خوب دنیا بسیارند

جنگ غزه مهم نیست !

این مهم است که تو

می گویی

همه چیز روبراه است و

کم کم داری جا می افتی ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 17:2  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes