تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

یه چیز پیچیده ای توی دلم داره از من می ره بالا. یه احساسی که شکل خیلی خیلی خوبی داره و شبیه حرفای آدمای دیگه نیست. یه زخم کهنه ای که باز شده و برنامه ای برای بسته شدن نداره. چیز دردناکی که می گه به درک. مهم نیست. و خیلی آروم اتفاق می افته. زندگی همینطوریه، همه ي چیزا در حالت عمراً و تو رو خدا نه اتفاق می افته. هیچ چیز اونجوری نمی شه که آدم خیال می کنه...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

دلم
برایت تنگ شد
هر کتابی را که باز کردم
ژان والژان نبودي
سوپر من نبودي
ناپلئون نشدي
هركول نبودي
دلم برايت تنگ شد
انگار هزار سال پیش بود
قهرمان هر کتابی
تو بودي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:4  توسط ماندا  | 

براي احسان كه به خوابهاي ناديده شباهت داشت ... 

خنده داره خیلی ماهها گذشته همون موقع هم که بودي و نبودي من واست گریه نکردم. حالا بعد اینهمه روز یک دفعه گریه ام می گیره. برای چیزهای مختلفی که تو داشتی و من نداشتم و توی خون من نبود و همه اش رو با خودت بردي و رفت.. شکایتی ندارم ولی ... كاشكي اون بار كه زنگ زدي واسه خداحافظي بيشتر رعايت منو كرده بودي...

چقدر دلم اگرچه هیچ وقت نشد، نتونستم ، ولی دلم چقدر گاهی برا حرف زدن تنگ میشه با تو...

دوستت داشتم باور کن دوستت داشتم...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

خدا کنه بازم تو رو ببينم
( آرزو که عيب نيست هست ؟)

خدا کنه خندون باشي
خندونتو من دوست دارم زياد

عصباني باشي  
عصباني تو من دوست دارم زياد

سردت باشه
سردتو من دوست دارم زياد

تنها مونده باشي
تنهاتو من دوست دارم زياد

خوابت بياد

خواب آلودتو من دوس دارم زياد

بدون فکرهای مزاحم
بدون چشماي مضطرب
بدون بهونه و دعوا
بدون هيچي ...

سفرت بخیر اما
تو و دوستی
تو رو خدا
منو صدا می زنه دلت هنوز؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 16:13  توسط ماندا  | 

دارم به آخر دنیا فکر میکنم و اینکه قراره از ظلم و جور و این حرفها پر بشه. الان که حسابش رو میکنم می بینم اشتباه اصلی ما این بوده که مثل باکتریهای توی ظرفهای کشت زیاد و زیادتر شديم فکر میکنم نیازی به حضرت فلان بن فلان نباشه و ما احتمالا به نقطه بحرانی رشدممون كه رسیدیم مثل همون باکتریها یكدفعه توي سم مترشحه خودمون غرق میشیم.

**  **  **   **  **  **   **    ***    **    ***

پ.ن :

شبیه عباس می شوم
بدون دستش
بدون اسبش
بدون شمشیر
تیر خورده
شمشیر خورده
مرده
شاید سرم را
روی پایت بگذاری...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 11:1  توسط ماندا  | 

روی کوه ایستاده باشی
شمشیر خورده باشی
دستت را بلند کنی
و خدایت را
بخوانی
و او نیاید
و هی نیاید
نیاید
نیاید
و باران بگیرد
روی خاکی که از خون تو
داغدار شده

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

گاهي فكر ميكنم دردناكترين زخم زخمي است كه خوني از آن نمي ريزد و علاجي بر آن نيست...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 16:7  توسط ماندا  | 

بگذار من...
گریستن که بد نیست
معمولا با آدم مهربان میشوند
معمولا آدم را بیخیال میشوند
بگذار حالا من...
بدون حرف پیش
سر روی شانه های تو گریه کنم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 پ.ن:

این خیلی بده که آدم می تونه وقتی درباره یه چیزی استدلال کرد برخلاف اون چیز هم استدلال کنه!مثل همين پست قبلي من! مطمئنم اگه دم از گريه كردن ميزدم خيلي هاتون نصيحتم مي كرديد ولي قبول كنيد آدم به اختيار خودش نيست گاهي جدا گريه اش ميگيره !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 15:15  توسط ماندا  | 

مسخره ترین نوع آدما آدمایی هستن که برای اینکه تحویلتون بگیرن باید تحویلشون نگیرین. مسخره ترش اينه که خودم هم گاهي از همين قماش آدما ميشم ...

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

 حالم کمی گرفته است

راستش حالم خيلي گرفته است
ولی مهم این است

كه
گریه نخواهم کرد
آخر من
بچه نیستم
هر چقدر هم که
سنگدل باشند آدمها
هر چقدر هم که بدجنس باشند و سخت بگيرند

هرچه قدر هم كه زخم هايم گريه آور باشند
گریه نخواهم کرد

گریه مال بچه هاست ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 12:39  توسط ماندا  | 

جهانم به نقطه صفری رسیده
نزدیک است
به لحظه ای که خدا
لبخند بزند
"هاه هاه هاه  باز هم خراب شد"
و یک داستان دیگر را
از نو آغاز کند!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

کدام احمقی به رقاصه های استریپ تیز گفته اگر خودشان را به میله بمالند خیلی قشنگ است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 15:39  توسط ماندا  | 

می آید

و

می پرسد "چطوری ؟"

و

میرود

بدون اینکه

حتی گفته باشم!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

و آدمها یاد میگیرند، می آموزند که صبر کنند و حتی اگر نیامد هم به خودشان میگویند "خیلی بهتر شد"

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 16:16  توسط ماندا  | 

چند روز دیگر ؟
چند سال دیگر ؟
چند بار دیگر ؟
و خدا مدام لبخند می زند
"وقتی که من محکومم به بودن چرا دیگران نباشند"

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

 یه قسمت بامزه زندگی اينه که آدم در حالتی که اصلا انتظارش رو نداشته. با چیزی که همیشه از اون خیلی می ترسیده رو به رو می شه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 12:18  توسط ماندا  | 

آدم گاهی به چیزی اونقدر عادت می کنه که نمی فهمه چقدر براش عزیزه. به نظر خودم من دکترای از دست دادن چیزها رو دارم و خیلی چیزایي رو که بي خيال شدم و قبلا خیلی عادی بودن واسم الان خیلی دلم براشون می گیره و یادم هست که چقدر خوب بودن اگر چه ممکنه به نظر خیلیهای دیگه عادی باشن. مدام به خودم  ميگم که یاد بگير و سعي ميكنم قدر چیزای عزیزی که هنوز دارم رو بدونم...

................................................................................................................

پ.ن :

 از من دلگیر است
حق دارد
هميشه فکر می کند من...
فکر درستی است
هميشه می گوید من...
راست می گوید
باور کنيد
می روم
توی آسمانی که نیست
پر می گیرم
و از آن بالا می بینم
که دارد آه می کشد!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 15:17  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes