تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

تنهایی مثل نبودن میمونه یک جورایی خيال آدم راحته ولی همش این فكر آزارش میده که اوناي دیگه که تنها نیستن دارن چه غلطي مي كنن !

:::::::::::::::◊ :::::::::::::::

پ.ن :

از پنجره
به حياط خانه تان نگاه کن
جنازه یک برگ
توی حوض افتاده
این
تو را یاد چیز دیگری نمی اندازد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 12:19  توسط ماندا  | 

شب
آرامم
به مشکلات کاري فکر می کنم
كارهاي عقب افتاده  
استعلامهاي قيمت

و

پروفرماي لعنتي  
طرحهاي زود بازده!

سرمايه ثابت
و اولويتهاي صنعتي
شب اولش آرامم
بعد یادم می آید
تو امشب هم
پيش من نيستي ...

---------------------------------

پ.ن :

شب دلیل خیلی خوبيه که آدم یاد نداشته هاش بیفته. شما هم دارید به همین فکر می کنید؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 10:58  توسط ماندا  | 

به فاطمه میگفتم که هر کسی يه سري مشكلات شخصی داره که گفتنش به دیگران آدم رو آروم نمی كنه. آدم بهتره غم و ناراحتي هاشو توی سینه خودش نگه داره و بذاره بقيه به این حقیقت دلخوش باشن که لااقل دیگران خوشبخت و خوشحالن!ولی این واقعیت ته ذهنش باشه که غمای جهان روی شونه های همه هست. اينا رو ميگم ولي نميدونم چرا وقتي ميام اينجا اغلب ترجيح ميدم به آدم ناراضي باشم و به غمگين بودنم اعتراف كنم مثل اون آدمايي كه عكسشون توي خيلي از وبلاگا هست دستاشونو حلقه كردن دور زانوهاشون و سرشون پايينه و انگار دارن گريه مي كنن و (با ديدنشون اغلب حرص آدم در مياد به جاي اينكه دلش بسوزه) و باخودت فكر ميكني يادت باشه يه دونه عكس با اين تريپ بندازي ولي به هيچكي نشونش ندي !

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن :

محبتت را حرام نکن
شرابت را تنها بنوش
تمام شرابهاي شهر شما
ذره ای از غم مرا
تسکین نخواهد داد...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 16:0  توسط ماندا  | 

" وقتشه کمی درباره ي کارای خودم فکر کنم" همیشه بدبختی های آدم با این جمله شروع می شن! آدم کلا نباید زیاد فکر کنه.آدم يه زماني ميفهمه که تلاشش برای بهتر کردن جهان بی فایده است. و تلاشش برای بهتر شدن خودش تنها به تنهایی و سقوطش منجر ميشه...

«««««««««««««««««««

پ.ن :

ناتوانم
خسته ام
غمگينم
نه می توانم برقصم
نه آواز بخوانم

نه حرف بزنم
نه تقاضا كنم
ولی احساسی دیوانه در سرم فریاد می کشد
تو از دنیا سهم من هستی
خدا تو را برای من کنار گذاشته...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 9:19  توسط ماندا  | 

جدیدا متوجه شدم که وقتی حرف می زنم آدما حواسشون با من نيست و دیگه مثل قبل به حرفام توجه نمی کنن! نمی دونم که این جدیدا پیش اومده یا اینکه درکم از کارای مردم بیشتر شده...

-  -   -   -   -

پ.ن :

خدايا؛

فکر می کنم که دنیا
قبل اینکه اتفاق بیفتد
به تفکر بیشتری نیاز داشته...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 15:20  توسط ماندا  | 

فکر میکنم اینکه آدم از خودش مایه بذاره و تنهایی کسی دیگه رو پر کنه کار خيلي خوبیه.
ولي از من مي شنويد اينكار رو نكنيد.

ـــــــ

پ.ن :

ما به محبت بیشتری احتیاج داریم. خدايا چرا به ما توجه نمی کني؟! مسوولیت بپذیر لطفاً.

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 16:2  توسط ماندا  | 

خب بذاريد من کمی اوضاع احوالم رو بررسی کنم ببینم کجا هستم... عقایدم به اعتقاد خيليا مزخرفه و اینکه خوب بنويسم يا بد اصلا مهم نیست و به اعتقاد تو احتمالا من خیلی سخت مي گيرم و جديداً زياد غر مي زنم و تو به طرز غریبی واقع بيني و اینکه من دیگه حال این رو که بخوام اعتقاداتم رو درباره زندگی و خيلي چيزاي ديگه دور بریزم ندارم و... و ...

خب به نظر خودم هیچ شانسی ندارم یعنی اوضام خیلی خرابه و توی فیلما معمولا توي این لحظه یه اتفاق عجیب می افته و همه چیز یه جور دیگه می شه.و من نمی فهمم چرا این اتفاق لعنتی واسه ي من اصلا نمی افته! ببین من جدا دارم خسته و نا اميد ميشم ،حواست هست؟! با “تو “هستم عزیزم از بقيه كه  انتظاری ندارم.

گاهی شک می کنم که خدا داره ما رو نگاه می کنه. امیدوارم برنامش واسه داستان من تراژدی نباشه. هپی اند کنه منو و خلاص. راستش درباره این مساله زیاد فکر می کنم...

¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پ.ن :

نمیگوید بیا
نمیگوید باش
نمیگوید به من حتی
برو راحتم بگذار
می آید
حرفهای عاشقانه میشنود
لبخند میزند و مي رود ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 13:27  توسط ماندا  | 

صبح  به زور از خواب پا ميشم  و شب خوابم نمی بره  و ظهرا خسته ام غروب هم که طبعا غمگینم و خیلی چیزای دیگه. می فهمم به عنوان دختر پدرم و به عنوان دوست دوست پسرم ، کارمند رییسم و به عنوان آدمی که قرار نیست بمیره وظیفه دارم که خوشحال باشم ولی شما که غریبه نیستید غمگین بودنم حد نداره اصلا و اصلا هيچ چيز برام مهم نیست...نمی تونم انتخاب کنم. نه می تونم برم نه اینکه بمونم. فکر می کنم باید کاری کرد. تصمیم راسخ می گیرم که کاری بکنم ولی یه جور مخوفی گیج و خسته ام ...

*   *    *

پ.ن : 

آدم خسته
بهتر است
چیزی ننویسد
آدم غمگین
بهتر است که
خوابیده باشد
آدم کهنه
بهتر است که مرده باشد
از اینها گذشته
دلم برایت تنگ است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 11:28  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes