تبليغاتX
چشمان کاملاً بسته

چشمان کاملاً بسته

یه وقتایی هست که آدم احساس تنهایی می کنه و یه وقتایی هست که آدم احساس بدبختی می کنه و یه وقتایی هست بعد از اون وقتایی که آدم احساس تنهایی یا بدبختی می کنه که آدم يه احساسي عجیب تر از تنهایی و بدبختی می کنه! یه جور احساس ناراحتی و تهوع از دنیا و خستگی از دنيا و آدمايي که هرگز نبوده و نيستن! دل آدم واسه همه چیز تنگ می شه به خصوص اونايي که هیچ وقت نبوده یا نخواستي هیچ وقت که باشن !بعد به خودت می گي :ولش کن این نیز بگذرد.

اکثر اوقات احساسات آدم با هم متضاده . آدم همش احساس می کنه مثلا حالا که حال نوشتن نداره ولی دیگران باید بدونن چرا نمی نویسه. یا اینکه آدم کسی رو دوس داره ولی ميدونه  که داره با دوس داشتنش اونو به فنا ميده!یا مثلا آدم هر جای بلندی که می بینه دوس داره خودش رو پرت کنه پایین ولي از ارتفاع هم می ترسه!

بگذريم،احساس می کنم چیزهایی هست که باید بنویسم که احساس می کنم نباید نوشت...

اوضاع جالبی ندارم این روزها.البته مشکل خاصی هم ندارم همه چیز عادی داره پیش میره ولی نمیدونم چرا حال و حوصله ی هیچکی و هیچی رو ندارم و جالبه که هر وقت دوس ندارم به کسی توضیحی بدم و می گم بذار توو حال خودم باشم خیلی خرابم  میگه آخ گفتی من از تو بدترم !!

الان بهتره بگم بي خيال،اين نيز بگذرد ...

||||||

پ.ن :

خواب دیدم تو
كنارم بودي
سرم را روی سینه ات گذاشتی
و پرسیدی
کجا رفته بودی مارمولک؟
دستم ،تنم و تمام زندگیم داشت می لرزید...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:20  توسط ماندا  | 

مثل هميشه با ديدن شماره اش خوشحال ميشوم و مي خندم

با صدايي كه انگار يك عالمه سرفه كرده باشد

 يك عالمه سيگار كشيده باشد  

 يك عالمه مشروب خورده باشد

و يك عالمه مست باشد
پشت تلفن مي گويد

راستش می دانم
طاقتش را نداری
ولی خوب
برای خندیدن

براي خنديدنت!
براي خوشحال شدنت

براي راحت شدنت
من

بهتر است ديگر نيايم
دیگر
نمی آیم
" خنده روي لبانم مي ماسد "
به گریه می افتم...

**********

پ.ن :

یادش به خیرمن

...
یادش به خیر تو

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 16:25  توسط ماندا  | 

غمگین ترین شعر دنیا را
گريه دارترین حرفهای مسخره ي مزخرف را
از همان که  پرنده ها را

توي آسمان كباب می کند
اگر نوشتم
دوباره می آیی؟
دوباره دلت برای من
تنگ مي شود ؟؟

жжжжжжжжжжжж

 

پ.ن :

تو را به دست خواهم آورد آخرش
و این قانون را به اثبات خواهم رساند
که تحمل زنها بی نهایت زیاد است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:26  توسط ماندا  | 

اكثر اوقات به اين فكر مي كنم كه اين کلمه ي "ما "کلمه ترسناکیه. هیچ نمی فهمم مردم چطور خودشون رو با هم جمع می زنن. هیچ وقت با هیچ کس هیچ جا احساس ما بودن نکردم و وقتی هم که کسی از این کلمه در مورد خودش و من استفاده می کنه خيلي بدم مياد و تمام تنم به لرزه می افته. حتی وقتی که  اون آدم خواهرم باشه یا بهترين دوستم ! حتی دوس ندارم در موردش حرف بزنم کاش آدم مجبور نمیشد واسه هر حسی اینقده توضیح بده و آخرش فکر کنن با یه خودخواه طرفن ! 

۝۝۝۝۝۝

پ.ن :

 

توی رویاهایم قدم گذاشته ای
و جانم برای جیک جیک
گنجشکهای تنت
گربه است
تو را از حیاط همسایه ها
می دزدم
واستخوانهایت را هم حتی
به گربه های دیگر نخواهم داد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:39  توسط ماندا  | 

آدمای زندگیم دو دسته شدن. اونايي كه دارن سعی می کنن از من چیزی یاد بگیرن و فکر می کنن کارم خیلی درسته! و آدمایی که سعی می کنن زندگیم رو سر و سامون بدن و بهم كمك كنن و نصحيت و راهنمايي تحويلم بدن و من رو از توی این گرداب بکشن بیرون! فکر می کنم هر دو دسته اشتباه می کنن. آدم بهتر ه درباره ي مسایل مهم ساکت باشه. فيلم ببینه ،وبلاگ بنویسه ، و همینطور آروم آروم همراه بقیه فرو بره .

احساس مي كنم اغلب همه سعی می کنن به هم بگن که چه کار کنن. ولی واقعیتش اینه که هیچ کس نمی دونه که باید چه کار کرد همه این حرفها رو به هم می زنن که اصل قضیه یادشون بره...!

 

۞۞۞۞۞۞

 

پ.ن :

با چشمهايم
با دستهايم
با لبانم
لبخند مي زنم به دنيا
و دنيا
خودش مي داند
لبخند من از شادماني
نيست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 15:59  توسط ماندا  | 

یادم می آد یه داستانی بود درباره يه کرمی که همه چیز رو اندازه می گرفت و می رفت. و همه ي حیونا با اون مهربون بودن و خودشون رو با اون اندازه می گرفتن ! و هیچ جای کتاب ننوشته بود که اون کرم هیچ وقت درباره خودش هیچ چی نفهمید و هیچ وقت ننوشتن که گاهی شبا گریه می کرد چون نمی دونست آخرش تا کجا باید بره و كيا رو اندازه بگيره ! این چیزای غمگین رو خیلی ها نمی بینن. خوش به حالشون که این قسمتای ذهنشون بسته است...

§§§§§§§§§§§§§§§

پ.ن :

همه ي بستنی ها را خوردم
همه ي میوه ها را
همه کارهایی که حالم را بهتر می کرد
با چند تا از دوستانم حرف زدم
با یکی رفتم سینما
با بچه ها ورق بازی کردیم
یه کمی شعر نوشتم
یه کمی کتاب خوندم
کمی فيلم هاليوودي دیدم

ولي
حالم بد است هنوز
هر کاری می کنم هنوز هم
تو را کم دارم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 16:12  توسط ماندا  | 

یک وقتایی هست که همه به یک موضوع خاص اشتیاق نشون می دن و یه وقتایی هم هست که همه از اون ناامید می شن. من حالت دوم رو بیشتر دوست دارم...!

شک دارم که دیگران تا آخر زندگیشون هم بتونن گوشه ای از چیزایی که من به اون رسیدم رو درک کنن. ساده نیست که کسی بخواد تا به این حد خودخواه و احمق باشه...

 

------------------------------------------------

پ.ن :

 

خواستم بگویم سلام
که تو رفتی
و من به صدای لرزانی اندیشیدم
که سلامش
شبیه خدافظ بود!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 15:41  توسط ماندا  | 

 

همیشه آسمان وقتی آبی است که آدم به شب احتیاج دارد وهر وقت دل آدم می گیرد فوری غروب خواهد شد. کار دنیا اینطوری است. اتفاقها وقتی می افتند که نباید...!

 

*****************

پ.ن :

 

تو راهت را می رفتی
و من
مثل یک علف سبز دور پایت پیچیدم
کنده شدن
تقصیر خودم بود
تو تقصیر نداشتی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 15:29  توسط ماندا  | 

JavaScript Codes