یه وقتایی هست که آدم احساس تنهایی می کنه و یه وقتایی هست که آدم احساس بدبختی می کنه و یه وقتایی هست بعد از اون وقتایی که آدم احساس تنهایی یا بدبختی می کنه که آدم يه احساسي عجیب تر از تنهایی و بدبختی می کنه! یه جور احساس ناراحتی و تهوع از دنیا و خستگی از دنيا و آدمايي که هرگز نبوده و نيستن! دل آدم واسه همه چیز تنگ می شه به خصوص اونايي که هیچ وقت نبوده یا نخواستي هیچ وقت که باشن !بعد به خودت می گي :ولش کن این نیز بگذرد.
اکثر اوقات احساسات آدم با هم متضاده . آدم همش احساس می کنه مثلا حالا که حال نوشتن نداره ولی دیگران باید بدونن چرا نمی نویسه. یا اینکه آدم کسی رو دوس داره ولی ميدونه که داره با دوس داشتنش اونو به فنا ميده!یا مثلا آدم هر جای بلندی که می بینه دوس داره خودش رو پرت کنه پایین ولي از ارتفاع هم می ترسه!
بگذريم،احساس می کنم چیزهایی هست که باید بنویسم که احساس می کنم نباید نوشت...
اوضاع جالبی ندارم این روزها.البته مشکل خاصی هم ندارم همه چیز عادی داره پیش میره ولی نمیدونم چرا حال و حوصله ی هیچکی و هیچی رو ندارم و جالبه که هر وقت دوس ندارم به کسی توضیحی بدم و می گم بذار توو حال خودم باشم خیلی خرابم میگه آخ گفتی من از تو بدترم !!
الان بهتره بگم بي خيال،اين نيز بگذرد ...
||||||
پ.ن :
خواب دیدم تو
كنارم بودي
سرم را روی سینه ات گذاشتی
و پرسیدی
کجا رفته بودی مارمولک؟
دستم ،تنم و تمام زندگیم داشت می لرزید...
